تبليغاتX
ستاره تنها

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

ستاره تنها

در رويايم، خواب ديدم به من گفتي، برخواهي گشت به سوي معشوق ديرينت


داستان عاشقانه

 

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد...

حال دختر خوب نبود...

نياز فوري به قلب داشت...

از پسر خبري نبود...

دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني...

ولي اين بود اون حرفات...

حتي براي ديدنم هم نيومدي…

شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم...

آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…

چشمانش را باز كرد...

دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟

دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد...

درضمن اين نامه براي شماست...!


دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون

 آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم...

پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نميتوانست باور كند...

اون اين كارو كرده بود...

اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد...

و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم…


پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 |

تنهاتر از تنها

تنهاتر از تنها

 

رانده شدم از همه کس و از همه جا نمی دانم چرا

از شهر تو می روم نامهربان، نمی دانم کجا

من می روم و تو راحت می شوی از دست من

باشد که سربلند شوی تو از شکست من

من می روم تا تو با خاطره هایت خوش باشی

سمبل آن شوم که می خواستی آواره و متلاشی

من می روم و چشمهای تو و حرفهای تو یادم نمی رود

تازه برایم قشنگ می شوند شاید کم رنگ شود بی رنگ نمی شود

من می روم و می دانم تو را یک روزی یک جایی می بینم

آنوقت دیگر شرم و حیای چشمهایم نمی گذارد اشکهایت را بچینم

من می روم تا دوردستها، به قلب جنگلهای انبوه

می روم که گم شوم از دست این همه اندوه

من می روم و می دانم یک روزی بخاطر دل برمی گردم

آنروز نکند برایم بخندی، بگویی دیدی چگونه دیوانه ات کردم

من می روم تا دلیلی برای زندگی نابسامانم پیدا کنم

آن خودی که تو از من جدا کردی دوباره صدا کنم

من می روم و تو دانه های اشکت را در گلدان یاس من می کاری

آنوقت تازه می فهمی دیگر کسی نیست سرکارش بگذاری

من می روم نه اینکه دلم بخواهد بقول تو نمی توانم بمانم

شعله های است در قلم که با این آب گل آلود نمی توانم بنشانم

من می روم و خیال و خاطره ی تو را هم می برم

با هر که مهربانی کنم تویی در نظرم

من می روم تو نپرس از من چرا؟

وقتی دلت می شکند به یادآور مرا

وقتی دریا را میبیتی بخاطر بیاور اشکهایم را

وقتی شاخه ی را شکسته می بینی

وقتی پرنده ای را خسته می بینی

به یاد آور شکسته ی خویش را

صدا کن خسته ی خویش را


جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 |

بوسه

 

 

 گفتمش:

- « شیرین ترین آواز چیست؟ »

 

چشم غمگینش به رویم خیره ماند،

قطره قطره اشکش از مژگان چکید،

لرزه افتادش به گیسوی بلند،

زیر لب، غمناک خواند:

- ناله ی زنجیرها بر دست من! »

گفتمش:

- « آنگه که از هم بگسلند ... »

خنده ی تلخی به لب آورد و گفت:

- «  آرزوئی دلکش است، اما دریغ!

بخت شورم ره بر این امید بست.

و آن طلائی زورق خورشید را

صخره های ساحل مغرب شکست! ... »

 

من به خود لرزیدم از دردی که تلخ

در دل من با دل او می گریست.

گفتمش:

- « بنگر، درین دریای کور

چشم هر اختر چراغ زورقی است! »

  

سر به سوی آسمان برداشت، گفت:

- «چشم هر اختر چراغ زورقی است،

لیکن این شب نیز دریائی است ژرف.

ای دریغا شبروان! کز نیمه راه

می کشد افسون شب در خوابشان ...»

گفتمش:

- « فانوس ماه

می دهد از چشم بیداری نشان ... »

 

گفت:

- « اما، در شبی این گونه گنگ

هیچ آوائی نمی آید به گوش ... »

گفتمش:

- « اما دل من می تپد.

گوش کن، اینک صدای پای دوست! »

گفت:

- « ای افسوس، در این دام مرگ

باز صید تازه ای را می برند،

این صدای پای اوست! ... »

 

گریه ای افتاد در من بی امان.

در میان اشک ها، پرسیدمش:

- « خوش ترین لبخند چیست؟ »

شعله ای در چشم تاریکش شکفت،

جوش خون در گونه اش آتش فشاند،

گفت:

- « لبخندی که عشق سربلند

وقت مردن بر لب مردان نشاند. »

من ز جا برخاستم،

بوسیدمش.

 


یکشنبه چهاردهم مهر 1387 |

بهار دلم...

 

 

گر چه بهار است اما همچنان از غم پاییز و سردی زمستان سخن می گویم . . .

گفته بودم بی تو سيبي برای زندگی پوست نمی کنم

گفته بودم اگر باشی همه گل ها شكوفا می شوند

گفته بودم اگر تنهایم بگذاری دریای آبی قلبم سرابی بیش نخواهد بود

و غزل هایم رنگ تاریک تنهایی به خود می گیرد

بدون تو دلیلی برای گشودن پلك هایم ندارم

گفته بودم اگر تو نباشی هیچ گاه پرده های اتاق کوچکم را کنار نمی زنم    

            چون می دانم که دیگر هیچ وقت شقایقم را در گلدان سفالی پشت پنجره  در مقابل دیدگانم نخواهم دید

گفته بودم اگر رفتی حصار باغ زندگیمان ویران خواهد شد و گل های آن را نگاه هر نامحرمی خواهد چید

گفته بودم اگر باشی بال پرواز می گشایم

گفته بودم اگر نباشی هر لحظه از نبودنت می شكنم

 

اما حال . . .

حال نیستی که ببینی . . .

  پرهایم شكسته است

 اشك هایم بر روی گونه ام خشک شده

                                                                                    و . . .  

 

 


جمعه چهارم مرداد 1387 |

می نالم از تنهایی ...

 

می نالم از تنهایی،

از جدا شدن و بالاخره شكست . . .

                        شكستن يك قلب کوچک

 که حتی آزارش به کس نمی رسد

دیگر برای من روزها خورشیدی طلوع نمی کند

 که هنگام غروبش انتظاری به سر رسد . . . 

 

 

 

 

هر لحظه سیاهی آسمانش بیشتر می شود

بیشتر و بیشتر تا اين که . . .

همه جا تاريك است کوچه باغ ها مملو از تنهایی . . . 

 

 

و نوازنده دوره گرد

ساز شكسته اش را به صدا در آورده بود . . .

  در آن شب سرد و خشن

 کس جز ماه رفیق تنهایی ام نشد

چه زیبا بود آن شب . . .

 من در زیر بید مجنون قلبم

که سرش را تا آسمان بلند کرده بود  نشسته بودم

در انتظار عروس آسمان قلبم . . .

تا اين که ماه از پشت درختان سرد و بی روح

از لابه لای شاخه های در هم تنیده سر بیرون آورد

 و چادر زیبایش را بر روی  فرش قلبم پهن کرد

همه جا چون الماس می درخشید

 

 

دریاچه قلبم که به رنگ یاقوت بود

       چون نگینی بود بر انگشتری

و با زیبایی اش عاشقان را سرمست می کرد

 آواز دلنشین شب آن چنان نواخته می شد

که  هر رهگذری را از خود بی خود مي كرد

و در آن هنگام  یاس های سفید وحشی  می رقصیدند

و جغد شب آنها را همراهی می کرد

در قلبم غوغایی بر پا بود

 

 

تا اين که ناگاه

چینی دل شیشه ای ام ترک برداشت

شهر زیبای قلبم در هم شكست

 و

هر چیز نابود شد . . .

 

 


سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 |

بی تو بودن

 

 

بی تو بودن . . .               

 

جاده های زندگی را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتم

اما افسوس که هیچ رد پایی از تو نیافتم   

چرا دست های فرسوده زمانه ما را از هم جدا ساخت

در لحظه های با هم بودن با موسیقی تند نفس هایمان می رقصیدیم

و دل های شیدایمان با ما همخوانی می کرد.

دست در دست هم و سوار بر اسب سفید در آسمان آبی پرواز می کردیم و بلور زرد و آتشین آسمان هیزم ها را بر روی آتش عشقمان می گذاشت و محفل زیبایمان را گرم تر می ساخت

با نفس گرم تو دل شیدایم، در آهنگ سوز و گداز غم ناپیدایم

اما ناگهان رعدو برقی دل خراش دلم را لرزاندو . . .

حالا سرنوشت  ساز کهنه شکسته اش را به نوازش در می آورد و آهنگ جدایی می نوازد و . . .

دیگر تو نیستی رفته ای  من مانده ام و لحظه های بی تو بودن  . . .

از لحظه ای که چشمانت مرا وادع گفت و دستانت، دست هایم را رها کرد هوای قلبم بارانی گشت و طوفانی سر گرفت و کلبه زندگی را در هم شکست و درخت آرزوهایمان  خشک شد

دیگر سحر، قناری ها برای مان نمی خوانند گویی که آنها هم رفتن تو را فهمیدند

شمعدانی های داخل باغچه کوچکمان گل نمی دهند

 

 

و من . . .

با چشمانی یخ زده، سرد و بی روح چون برف پاهای خسته که نمی خواهند دیگر هیچ نرمی را احساس کنند

گویی که تو هوای من بودی

دیگر برای نفس کشیدن دلیلی ندارم

 

 

 

 

 


پنجشنبه هفدهم آبان 1386 |

دل عاشق ....

 

 

 

دل عاشق . . .

 

دل عاشق هم موجود غریبی است. این عضله مرتجع کوچک از اعماق دریاها و قلب کوهساران و سقف بلورین آسمان ها مبهم تر و اسرار آمیزتر است. آن روز که معمار چیره دست خلقت بنای معماوار وجود را می ساخت شاهکار صنعت و استادی خود را در وجود کوچک دل عاشق به ظهور آورد.

دل عاشق از سپیده بامدادی با صفاتر است ولی کوچک ترین غبار کدورتی صفایش را درهم می شکند. دل عاشق گاهی در مقابل طوفان اندوه چون کوه ثابت و پافشار است و زمانی با اندک نسیم مخالفی چون سیم سازی که با گوشمال نوازنده ی هنرمندی آشنا شده باشد می لرزید.

گاه گردن تکبر می افزاید و سر بی نیازی در دامن آسمان می نهد ولی در مقابل یک نگاه جانسوز چون قصری که در را صاعقه خانمان سوزی قرار گیرد درهم شکسته می شود و به خاک می افتد آنگاه ضبحه و التماس می کند.

دل عاشق چون رعد می غرد، چون ابر می گرید، چون گل می خندد، اگر خلقتی از صفای سپیده دم و لطافت شبنم و طراوت بهار و احساس گل وسوسه زندگی دل شمع ترکیب شود شاید موجودی شبیه بدل عاشق باشد                                                           

دل عاشق

 


جمعه سیزدهم مهر 1386 |

تولدت مبارک

  تولدت مبارک عزیزم

 

سلام بچه ها امروز تولد قشنگ ترین و زیباترین گل زندگی من

سمیه ی عزیزم(الهه شرقی) هستش

امیدوارم همیشه   گل  باشه و عمرش اندازه ی تموم گلهای

قشنگ تو دنیا باشه

خوب از همتون دعوت می کنم برای جشن تولدش بیاین

من اومدم بهش تبریک بگم تا سورپرایز بشه

امیدوارم با دلهای گرم و صمیمی تون این روز رو بهترین و به

یادموندنی ترین روز برای سمیه بکنیم

عزیزم سمیه جون

گلم

تولدت مبارک

 

 

اینم هدیه من برای عزیزترینم

امیدورام خوشت بیاد

هدیه من برای تو یه دنیا عشقه

وای اینم کیک تولده

هر کی زودتر برسه یه تیکه کیک عشق می خوره

وای چه خوشمزه ست!

 

سمیه جون دوستت داریم


پنجشنبه سوم خرداد 1386 |

تنهایی یه قلب شکسته...

قلبم شکست درست زمانی که عزیزم تنهایی را با دو دست به عنوان هدیه تولدم به من تقدیم کرد شکستم اما بی صدا شدم چون مرغ عشق در کنج قفسی

چون ساز شسکته ی عاشق شیدا که در گوشه ی حیاط در حال نواختن است

اما کو عاشقی که گیرای آن باشد

این تنهایی را کدامین واژه ست تا معنایش کند.

هیچ کلمه ای قدرت اعتراف حقیقت آن را ندارد و همه چشم ها در مقابلش بسته اند.

دگر هیچ دستی آرزوی نوشتن ندارد زمانی که تنهایی را سرفصل خود قرار می دهند.

امروز دریای دلم بسیار خروشان است در آن آشوبی به پاست

باد به سرعت زمان می وزد.

و سرنوشتم را بر روی شن های نرم ساحل به بازی درمی آورد.

آرزو داشتم که روزی سنگ فرش دلم را با این تنهایی بسازم؛ آهسته بر روی آن پا نهمو با تمام وجودم آن را حس کنم.

دلم تنگ است

مانند صحرایست تشنه ی آب

قدرت بیانش را ندارم نمی دانم با کدامین آهنگ در خانه ی دلم را به صدا درآوردم اما نه کسی گشاینده ی آن نخواهد بود بهتر است برای گشودن آن قدم پیش نگذارم

آنها چون گرگ تشنه ی جان من هستند هیچ کدام عاشق نیست

آنها طعم تلخ تنهایی را نچشیده اند.

آنها کلید در خانه ی شادی هایم را از من ربودند و تنها در خانه ی غم را به رویم باز کردند.

پس بدانید عاشق واقعی همیشه تنهاست!

وتنهایی اش را تا آخر عمر

برای خود به عنوان

یاد گار

نگه خواهد داشت...

الهه شرقی

 

دل تنگم

راستی می خواستم توی دنیای وبلاگها به خواهر گلم تبریک بگم:

عسلکم...

قربونت برم...

قبول شدنت رو در آزمون کارشناسی تبریک می گم

استحقاقشو داشتی!

کجاشه؟!

تازه شروع شده...

بعدها شاهد موفقیتهای بعدی مریم و من خواهید بود...

و در آخر:

بترکه چشم اونایی که چشم ندارن مریم عزیزم رو ببینن

بترکه چشم حسود...

می دونی که کی رو می گم!!!!!

درسته با خودتونم اینور اونور رو نگاه نکنین

درسته با خودتونم

سه کله پوک ...

عزیزم مبارکت باشه!

 


شنبه بیست و سوم دی 1385 |

نمي‌خواهم دگر از تو بنويسم

 

نمي‌خواهم دگر از تو بنويسم

دگر كلمه‌ها نايي برايشان باقي نمانده تا از تو بگويند،

كلمه‌ها هر شب به خوابم مي‌آيند

نمي‌خواهم دگر از تو بگويم

دگر چيزي براي گفتن ندارم

اما بوي عطر تو كلمه‌ها را نوازش مي‌كند ،

آنها بر مي‌خيزند

ودوباره دل نوشته‌اي ديگر براي تو:

ديشب در خواب كلمه‌هاي وصال تو را ديدم كه در دره‌اي عميق افتاده بودند. و روي پيشاني خسته‌شان نام تو را حك كرده‌بودند

در اين زمانه كه نه مي توان بر روي سنگ چيزي نوشت و نه روي آب پس نوشتن براي تو چه لذتي دارد.

وقتي چشم به آسمان مي‌دوزم هزار ستاره را مي‌بينم كه نشاني از خانه تو برايم مي‌دهند

اي كاش مي‌توانستم پرواز كنم و در بالين ستاره‌ها دامن بگسترم مي‌دانم يكي از اين ستاره‌ها منزلگاه بهشت توست

اي كاش مي‌توانستم قلبم را روي كاغذ بنويسم و براي تو پست كنم

مي‌خواهم دوباره بنويسم

چند خط از ماه

از درختان

از پرستوهاي بال‌شكسته

و چند خط از فرشته‌ها و خاك

و.........

زماني كه زير درخت سيب برايت آواز مي‌خواندم،

ناگاه سيبي روي آوازم افتاد و صدايم طعم بهشت گرفت مي‌خواهم هر روز بي‌قرار تو باشم

و مدام در اتاق كوچكم،

دلم برايت تنگ شود.

 

 

اين ديگه خودمم

 


جمعه بیست و یکم مهر 1385 |



اي شعر شورانگيز عشق!
اي زيباي محض
اي روشني گسترده روبرويم بايست
بگذار سپيده را در خطوط نازك دستهاي تو ببينم و بوي خورشيد را از پيراهن تازه تو بشنوم
در تمام گلدانهايم گل شمعداني مي كارم
از پروانه هانشاني خانه تو را مي پرسم و قبل از اينكه دير بشود كلمه هاي تازه اي مي آفرينم
تا با تو حرف بزنم
وقتي ابرها از ميان باغ عبور مي كنند
زير درختان پرتغال به تو فكر مي كنم تو در كنار دورترين ستاره خفته‌اي و نمي‌داني كه بي تو هيچ شوقي براي تلفظ عشق ندارم!

www.khorshid_sloveh@yahoo.com
نازترین عکسهای ایرانی

مرداد 1388
اردیبهشت 1388
مهر 1387
مرداد 1387
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
خرداد 1386
دی 1385
مهر 1385
شهریور 1385

داستان عاشقانه
تنهاتر از تنها
بوسه
بهار دلم...
می نالم از تنهایی ...
بی تو بودن
دل عاشق ....
تولدت مبارک
تنهایی یه قلب شکسته...
نمي‌خواهم دگر از تو بنويسم

سحر عزیزم
مریم جیک جیکو
شهاب عزیز
ايمان
roza
2 آسمونی
ماه و ستاره
خلوت دل
نسرین جون

RSS 2.0

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی

نیازمندیهای ایران